آیینه پژوهش
(١)
شيوه نقد كتاب - سلطانى محمدعلى
١ ص
(٢)
اهتمامى كم اهميت درنگى در معجم بحارالانوار - ابراهيمى عبدالله
٢ ص
(٣)
قصيده يائيّه ميرفندرسكى و شرحهاى آن - کديور محسن
٣ ص
(٤)
نقدى بر كتاب جغرافياى قاره ها و كشورها - گلى زواره غلامرضا
٤ ص
(٥)
منازل السائرين و شرح كاشانى بر آن - عابدى احمد
٥ ص
(٦)
بررسى كتاب مقدمه اى بر مبانى عرفان و تصوف - سبحانى محمدتقى
٦ ص
(٧)
درنگى در كتاب فارسى دوره راهنمايى - زرين چيان غلامرضا
٧ ص
(٨)
سهل انگارى در تأليف بيست وهشت غلط در چهارصفحه - باقر سجادى محمد
٨ ص
(٩)
نگرشى بر مجموعه فرهنگ جبهه - سرولايتى على
٩ ص
(١٠)
مجموعه رسائل حكيم ملاعلى نورى - ناجى اصفهانى حامد
١٠ ص
(١١)
طرح پژوهشى مسأله اجتهاد و مرجعيت - مهريزى مهدى
١١ ص
(١٢)
معرفىهاى اجمالى -
١٢ ص
(١٣)
معرفيهاى گزارشى -
١٣ ص
(١٤)
مجله هاى پژوهشى -
١٤ ص
(١٥)
مير غلام على آزاد بلگرامى و آثار عربى او - عباس سيد حسن
١٥ ص
(١٦)
اخبار -
١٦ ص
(١٧)
نامه ها -
١٧ ص
(١٨)
مرآة التحقيق - السلطانى محمدعلى
١٨ ص
(١٩)
Methodology of criticizing a book
١٩ ص

آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٨ - سهل انگارى در تأليف بيست وهشت غلط در چهارصفحه - باقر سجادى محمد

سهل انگارى در تأليف بيست وهشت غلط در چهارصفحه
باقر سجادى محمد


تاريخ سياسى و اجتماعى ايران در عصر صفوى, دكتر مريم ميراحمدى,(چاپ اول: تهران, اميركبير, ١٣٧١) ٢٧١ص, وزيرى.
تدوين كتاب و نگارش اثرى استوار, كارى است كارستان; بويژه اگر موضوع پژوهش تاريخى باشد كه به صورت طبيعى شيوه تحقيق, نقلى ـ تحليلى است و نويسنده بايد دهها منبع را به كندوكاو نهد تا آنچه را شايسته و بايسته مى داند, برگيرد و به تدوين و نشر آن همّت ورزد. ناقدان در نقد بايد به اين نكته توجه كنند و ارزيابى اثر را هرگز كارى خرد تلقّى نكنند. از سوى ديگر نويسندگان نيز بايد نيك بنگرند كه نقدِ اثر در جهت تكميل و تتميم و تصحيح كتاب است و نه قدح و جرح آن. بسيارى از مؤلفان به اين حقيقت رسيده اند, امّا كم نيستند كسانى كه از نقد آثارشان برمى آشوبند و برنمودن چگونگى نگاشته هايشان را برنمى تابند.
آنچه آمد درباره آثارى است كه نويسندگان آنها بجدّ قلم به دست مى گيرند و تعهّد قلم و پژوهش را يكسو نمى نهند, اما بارى به هر جهت نويسى و از سر تفنّن قلم زدن نيز در گوشه و كنار اين ديار ديده مى شود كه البته اسف انگيز است و فاجعه آفرين.
آنچه در اين مقاله كوتاه مورد نقد قرار مى گيرد يكى از اين گونه كتابهاست. خانم مريم ميراحمدى كتابى نوشته است تحت عنوان (تاريخ سياسى و اجتماعى ايران در عصر صفوى). اين اثر, سال گذشته در مجموعه انتشارات اميركبير چاپ شده است.
در مقاله حاضر دو نكته مورد توجه قرار گرفته است: نخست نقد چهار صفحه از متن كتاب ياد شده است كه به نظر ما حدود ٢٨مورد غلط صريح و غيرصريح تاريخى و آگاهيهاى كتابشناسانه دارد. بخش دوم مقاله بررسى و مقايسه چند صفحه از اين كتاب با كتاب نظام ايالات در دوره صفويه اثر رهربرن است. طبق اين بررسى نشان داده است كه بخش اعظم مطالب آن كتاب, از صفحات مختلف كتاب مأخذ ـ بدون آن كه از كتاب ياد شود ـ اقتباس شده كه در اينجا عيناً نقل شده است; جز آنكه در برخى موارد به چاپهاى جديد ارجاع داده شده است. اين قسمت از يك سو ناسپاسيِ برخى نويسندگان را درباره آثار همكارانشان, نشان مى دهد, و از سوى ديگر سهل انگارى در نگارش و تدوين و از سر تفنّن قلم زدن را.
١ـ در صفحه ٢٢٢ از اين كتاب آمده است: مقدس اردبيلي… معاصر شاه عباس اول بوده است.
روشن است كه جلوس شاه عباس اول به سال ٩٩٦است در حالى كه مؤلف همانجا آورده كه اردبيلى متوفاى ٩٩٣ مى باشد. در اين صورت چگونه مى توان او را معاصر عباس اول دانست؟
٢ـ در همان صفحه ٢٢٢ در ضمن تأليفات مقدس اردبيلى نام كتابى چنين آمده: (آيات الاحكام يا زبدة البيان) درحالى كه نام اصلى كتاب چنين است: زبدة البيان فى تفسير آيات الاحكام.
٣ـ در پاورقيِ صفحه ٢٢٢, ش١٢ درباره تاريخ درگـذشت محـقق اول يا جعفر بن حسن حـلى آمـده: و تــاريخ فـوت وى را در حــله در ســال ٦٠٢ يـا ٦٧٦ ذكر كرده اند.
براساس گفته ايشان درباره تاريخ فوت وى حدود ٧٤ سال اختلاف وجود دارد. ولى ترديدى در اينكه تاريخ درگذشت وى سال ٦٧٦ است, وجود ندارد. (ر.ك: الانوار الساطعه, ص٣٠)
٤ـ مؤلف در صفحه ٢٢٣ درباره محقق كركى گفته است: نام اصلى وى نورالدين على بن الحسين بن عبدالعالى كركى است. درحالى كه نام اصلى وى آن چنان كه در رياض (٤٤١/٣) آمده به جاى (نورالدين), (زين الدين) است. مى دانيم كه شخصى ديگر با نام على بن عبدالعالى وجود دارد كه برخى به دليل تشابه اسمى در شناخت اين دو به زحمت افتاده اند (احياء الداثر,ص١٦١).
٥ـ در صفحه ٢٢٣ در ضمن تأليفات محقق كركى از كتاب (حاشيه بر سجود بر تربت) ذكرى به ميان آمده است.
روشن نيست مقصود از اين كلمات چيست و آيا مؤلف از خود سؤال نكرده كه اين چگونه اسمى براى كتاب است؟ محقق كركى رساله اى با عنوان (رسالة السجود على التربه) دارد.
٦ـ مؤلف در صفحه ٢٢٣ ضمن تأليفات از (رساله جمعه) ياد كرده است.
اوّلاً نام اصلى رساله او رسالة الجمعه است و ثانياً اين رساله جزيى از كتابِ جامع المقاصد فى شرح القواعد است نه تأليفى مستقل.
٧ـ در صفحه ٢٢٣ درباره غياث الدين منصور دشتكى مى گويد: وى در زمان طهماسب اول, حكمت و فلسفه و كلام را فراگرفت.
ولى بايد گفت: ترديدى وجود ندارد كه وى سالها قبل از تولّدِ شاه طهماسب, اين علوم را فرا گرفته بود و در زمان وى از علماى بنام ايران به شمار مى آمد. در همان صفحه, تاريخ درگذشت وى را به اختلاف ٩٤٠ يا ٩٤٨ مى داند. براساس گفته آقا بزرگ (احياء الداثر, ص٢٥٤ـ٢٥٦) و صاحب روضات (ج٧, ص١٧٨) وى در سال ٩٤٨ درگذشته و در اين باره اختلافى ياد نشده است.
٨ـ در صفحه ٢٢٣ درباره همو آمده: پس از مقام صدرى با شيخ على محقق كركى به مباحثه پرداخت و سرانجام نيز از مقام صدارت استعفا كرد.
درحالى كه بنا به گفته شاه طهماسب (تذكره شاه طهماسب, ص١٦) مباحثه و جدالى علمى ميان محقق و غياث الدين دشتكى روى داد كه سبب شده شاه طهماسب دشتكى را كنار گذاشته (نه آنكه استعفا دهد) و مقام صدارت را به كركى واگذار كند.
٩ـ در صفحه ٢٢٣ از جمله تأليفات دشتكى را (اشراق هياكل النور عن ظلمات شواكل الغرور) دانسته و نيز از (شرح هياكل النور) ياد كرده است.
ولى در اصل اين دو, عنوان يك كتاب است, نه دو كتاب (الذريعه ١٠٣/٣).
١٠ـ در صفحه ٢٢٣ در شرح حال شيخ بهايى آمده است: وى شاگرد شيخ زين الدين شهيد ثانى بود.
آنچه درست است اين كه پدر شيخ بهايى يعنى حسين بن عبدالصمد از شاگردان شهيد ثانى (م٩٦٥) بوده است, اما شيخ بهايى در محضر او شاگردى نكرده است.
١١ـ در صفحه ٢٢٣ درباره تأليفات شيخ بهايى آمده است: (الاثنى عشريات, الخمس فى الطهارة و الصلوة و الزكوة و الصيام والحج).
ويرگول بعد از الاثنى عشريات زايد است و روشن است كه مؤلف چيزى از عنوان مزبور درنيافته است. در اصل بايد نوشته مى شد: الاثنى عشريات الخمس فى الطهارة و… (ر.ك: روضات٥٩/٧).
١٢ـ در صفحه ٢٢٣ تأليف ديگر شيخ بهايى (كتاب اربعين) دانسته شده است.
نام اصلى كتاب كه در اصل عربى است و نبايد به فارسى درآورده شود, چنين است: كتاب الاربعين حديثاً.
١٣ـ در صفحه ٢٢٤ سال درگذشت شيخ بهايى را ١٠٣١ ياد كرده است.
اكنون هيچ شبهه اى وجود ندارد كه شيخ بهايى در سال ١٠٣٠ درگذشته است.
١٤ـ در صفحه ٢٢٤ گفته شده است كه مدفن شيخ بهايى مسجد گوهرشاد است.
هركس سفرى به مشهد مقدس كرده باشد, مى داند كه قبر شيخ در مسجد گوهرشاد نيست بلكه در رواقى در كنار حرم مطهر است.
١٥ـ در صفحه ٢٢٤ يكى از شاگردان شيخ بهايى را مجتهد قزوينى دانسته است. درحالى كه روشن نيست كه مقصود از مجتهد قزوينى كيست. اگر هم چنين كسى وجود مى داشت, چرا نبايد وى را با شهرت يا هر مشخصه ديگر معرفى كرد؟ همچنين مؤلف يكى از شاگردان او را محقق سبزوارى (١٠١٧ ـ ١٠٩٠) دانسته كه مورد انكار آقابزرگ قرار گرفته است (الروضة النضره, ص٧١). محقق سبزوارى در سال درگذشت شيخ بهايى تنها ١٣ سال داشته است.
١٦ـ در صفحه ٢٢٤ درباره شيخ حسين بن عبدالصمد مى نويسد: به دستور شاه طهماسب اول از جبل عامل به ايران آمد.
بنا به نوشته صاحب روضات (٣٤٢/٢) پس از آنكه شيخ حسين با تمامى افراد خانواده خود به اصفهان آمد و سه سال در آنجا اقامت گزيد, شاه طهماسب از قزوين براى او هدايايى فرستاد و او را به قزوين فراخوانده و وى را شيخ الاسلام اين شهر كرد.
١٧ـ در صفحه ٢٢٤ در شرح حال ميرداماد آمده: دوران تحصيل خود را در مشهد و بقيه عمر را در اصفهان گذرانيد.
آنچه درباره زندگى ميرداماد نقل شده, حكايت از آن دارد كه وى دوران طفوليت را در مشهد بوده نه دوران تحصيل را (ر.ك: حكيمِ استرآباد, ص٤٨) اين دو مطلب با يكديگر تفاوت بنيادى دارد.
١٨ـ در صفحه ٢٢٤ درباره لقب (ميرداماد) اين نقل كذب كه به خاطر ارتباط وى با دربار, لقب داماد گرفته, به عنوان يك احتمال ذكر شده است.
لازم به يادآورى است كه وى به دليل آنكه پدرش دامادِ محقق كركى بوده, ملقب به اين لقب شده است. حكايت مورد اشاره مؤلف در منابع اصيل تاريخى نيامده است. (روضات الجنات ٦٣/٢; حكيمِ استرآباد, ص٤٥), در همانجا مؤلف, كتابِ (الجدوات) را به ميرداماد نسبت داده كه درست آن الجذوات است.
١٩ـ در صفحه ٢٢٤ درباره ابوالقاسم ميرفندرسكى مى گويد: وى دوران جوانى را در هند گذرانيد.
اگر آن گونه كه آقابزرگ مى گويد (الروضة النضره, ص٤٥٠) تولد وى در سال ٩٧٠ باشد و آن گونه كه تقى اوحدى گفته (نقل از: كاروان هند, ص١٥) اولين سفر وى به هند در سال ١٠١٥ باشد, در اين صورت او در سن ٤٥سالگى, براى نخستين بار عازم هند شده است. آيا اين سن را دوره جوانى مى گويند؟
٢٠ـ در صفحه ٢٢٤ در شمار تأليفات ميرفندرسكى از (حاشيه بر تفسير بيضاوى) و (ترجمه فارسى شرح لمعه) ياد مى كند.
ولى بايد گفت كه اين دو كتاب از يكى از نواده هاى ميرفندرسكى يعنى ميرزا ابوطالب فرزند ميرزا بيك فرزند ميرفندرسكى است كه افندى (رياض, ج٥, ص٥٠١ ـ ٥٠٥) از آثار وى ياد كرده است.
٢١ـ در صفحه ٢٢٤ مؤلف, دو ديوان (غزوات حيدرى) و (سامى) را به ميرفندرسكى نسبت داده است.
به گفته افندى اين دو كتاب نيز از نواده ميرفندرسكى است نه خود او.
٢٢ـ در صفحه ٢٢٥ در شرح حال ملاصدرا از جمله استادان وى, ميرفندرسكى دانسته شده است.
بايد گفت اين تنها يك احتمال است و شاهدى بر يقينى بودن آن وجود ندارد. (رساله سه اصل, ص پنج).
٢٣ـ در صفحه ٢٢٥ درباره ملاصدرا آمده است كه (او داماد ملا عبدالرزاق لاهيجى بود.)
همه عالَم مى دانند كه لاهيجى, داماد ملاصدرا بوده نه بالعكس.
٢٤ـ در صفحه ٢٢٥ در ضمن تأليفات ملاصدرا از (اتحاد العاقل للعقول (كذا)) ياد شده است.
بدون شرح!
٢٥ـ در صفحه ٢٢٥ كتاب ديگر ملاصدرا (اسرار آيات و انوار البينات) ياد شده.
معلوم نيست چرا نصف نام كتاب فارسى آمده و نصف ديگرش عربى؟
٢٦ـ در صفحه ٢٢٥ درباره عبدالرزاق لاهيجى مى گويد: (عبدالرزاق لاهيجى ملقب به فيض و فياض از مشاهير متكلم منطقى و اديب عصر صفوي…)
گذشته از عبارت فارسى, بر اهل فن پوشيده نيست كه لقب عبدالرزاق (فياض) بوده و (فيض) لقب باجناق او يعنى ملاّمحسن فيض كاشانى بوده و اين هر دو لقب را ملاصدرا به اين دو نفر داده است.
٢٧ـ در صفحه ٢٢٥ آمده است كه (عبدالرزاق لاهيجى شاگرد ملاصدرا و ملا محسن فيض بوده است.)
اين نيز نادرست است, چرا كه لاهيجى در سال ١٠٧٢ درگذشته و فيض در ١٠٩١.
٢٨ـ در صفحه ٢٢٥, سالِ درگذشتِ عبدالرزاق به اختلاف ١٠٧٢ يا ١٠٥١ دانسته شده, با آنكه ترديدى وجود ندارد كه تاريخ اولى درست است نه دومى. رونويسى زيركانه!
بخشى از اين كتاب كه تحت عنوان (نظام ادارى و تشكيلات مملكتى در عصر صفوى) نام گرفته, در اصل برگرفته از كتاب (نظام ايالات در دوره صفوى) صص٣ ـ ٢٦ است. مؤلف به هنگام ياد از ايالات مختلف قصد آن داشته تا اقتباس ناشيانه خود را پنهان سازد. در حالى كه عبارات و مآخذ آن كتاب را عيناً نقل كرده و هيچ به روى مبارك خود نياورده است. در اصل اين چند صفحه, تلخيص كتاب (بُرن) است. با اين وجود حتى در يك مورد نيز در اين چند صفحه, به كتاب او ارجاع داده نشده است. ميراحمدى از مصادر برن استفاده كرده و به ترتيب هركجا خواسته عيناً در پاورقى آورده است. نمونه هاى زير نشان مى دهد كه او صفحاتى چند از كتاب برن را تلخيص كرده است. در اينجا براى مثال از چند مورد ياد مى كنيم:
١ـ بُرن درباره ايالت شيروان مى نويسد:
وسعت اين ايالت از كر تا دربند بود و در غرب ارش و شكّى را نيز شامل مى شد. (نظام ايالات, ص٣)
ميراحمدى درباره همان شيروان نوشته است:
وسعت اين ايالت از رود كور بود و در نواحى غربى تا شكّى تداوم داشت. (ص١٣٥)
٢ـ بُرن درباره خراسان نوشته است:
تقريباً در اواسط قرن شانزدهم مسيحى (قرن دهم هجرى قمرى) هرات لااقل از نظر مالى اهميت و مركزيت خود را از دست داد اما بيگلربيگى هرات باز هم از نظر فرماندهى بر قواى نظامى بر حاكم مشهد رياست داشت. (نظام ايالات, ص٢٥)
ميراحمدى در همان زمينه نوشته است: تقريباً از اواسط قرن دهم هجرى/ شانزدهم ميلادى بود كه هرات استقلال مالى و مركزيت خود را از دست داد و تحت نظر بيگلربيگى مشهد اداره مى شد. (ص١٣٧)
٣ـ بُرن درباره فارس مى نويسد:
پس از مرگ امامقلى خان در سال ١٠٤٢ (=١٦٣٢م) هريك از نواحى به صورت جداگانه به حكام واگذار شد. (نظام ايالات, ص١٤)
ميراحمدى نوشته:
اما پس از مرگ امامقلى در سال ١٠٤٢ق/ ١٦٣٢م هريك از اين مناطق, حاكم جداگانه اى يافت. (ص١٣٩)
٤ـ بُرن در ذيل كرمان نوشته:
همچنين مطابق يكى از منابع ديگر مربوط به اواخر دوره صفويه خبيض (شاهداد امروز) نرماشير و رودبار از طرف مشرق نواحى سرحدى كرمان بوده اند. (نظام ايالات, ص١٧)
ميراحمدى نوشته:
در اواخر عصر صفوى ايالت كرمان در بخش شرقى تا خبيض (شهداد) نرماشير و رودبار گسترش داشت. (ص١٣٩)
٥ـ بُرن در ذيل قندهار مى نويسد:
در جنوب غربى و غرب قندهار با سيستان, فراه و سبزوار (اسفزار) هم مرز بود. (نظام ايالات, ص١٩)
ميراحمدى مى نويسد:
قندهار شامل محدوده اى در جنوب و جنوب غربى تا سيستان, فراه و سبزوار (اسفزار) بود. (ص١٣٨)
٦ـ بُرن درباره خوزستان مى نويسد:
تنها از سال ١٠٦٠ (١٦٥٠=م) به فرمان شاه, هويزه براى مدت دو سال تحت نظر حاكم لرستان قرار گرفت. (نظام ايات, ص١١٩)
ميراحمدى نوشته است: در سال ١٠٦١ق/ ١٦٥٠م براى مدت دو سال هويزه زير نظر حاكم لرستان اداره شد. (ص١٣٢)
٧ـ بُرن درباره كردستان مى نويسد:
سرخاب بيگ كه در سال ٩٤٥ (=٩ ـ ١٥٣٨) به قدرت رسيد توانست در سالهاى آخر فرمانروايى خود ناحيه فعلى شهرستان سنندج (سنه) و از آن گذشته هشلى ناحيه اى كه در كرمانشاه فعلى واقع است و سرزمينهايى كه بعدها جزو سنجاق عثمانى سليمانيه درآمد و همچنين قسمتهايى از ناحيه اى را بعدها سنجاق شهرزور از آن تشكيل شد, تحت فرمان خود در آورد, (نظام ايالات, ص١٢٠)
ميراحمدى مى نويسد:
…و سرخاب بيگ موفق شد كه منطقه هشلى (واقع در كرمانشاه) و شهر سنندج را تحت نفوذ خود درآورد بعدها هم ناحيه سنجاق عثمانى در حوالى سليمانيه (زور سابق) به تصرف درآمد و سرزمين آنان گسترش يافت. (٩٤٥ق/ ١٥٣٨م) (ص١٣٢ـ١٣٣)
٨ـ بُرن در ذيل لرستان مى نويسد:
در دوره شاه سليمان (١١٠٥ ـ ١٠٧٧ = ٩٤ ـ ١٦٦٧م) بنابر اظهار كمپفر يكى از خانهاى غيرلُر حكومت اين ناحيه را يافت, اما توسط اهالى رانده شد. (نظام ايالات, ص١٢٥)
ميراحمدى مى نويسد: در سال ١٠٧٧ق/ ١٦٦٧م بر اين ناحيه يكى از خانهاى غيرلر حكومت داشت, اما اهالى وى را از اين منطقه راندند و حكومت افراد لر را ترجيح دادند. كمپفر كه خود در زمان سليمان و در همين ايام در ايران بود, گزارشى از اين واقعه به دست مى دهد. (ص١٣٢)
روشن است كه برن نگفته است كه حكومت آن شخص درست در سال ١٠٧٧ بوده كما اينكه كمپفر نيز سال براى اين واقعه ذكر نكرده است. اما متأسفانه خانم ميراحمدى تا اين اندازه دقت نداشته است تا به اين نكته توجه كند.
در اينجا از ذكر نمونه هاى بيشتر خوددارى مى كنيم, اما هر منصفى مى تواند مطالب بخش مزبور را با كتاب رُهر بُرن مطابقت داده و بفهمد كه خانم دكتر ميراحمدى چگونه با عوض كردن عبارات,كتاب برن را تلخيص كرده و مدارك او را تماماً به گونه اى آورده كه گويى خود زحمت مراجعه به آنها را كشيده است.
رونويسى هاى زيركانه خانم ميراحمدى تنها به كتاب تاريخ سياسى و اجتماعى ايران در دوره صفوى ختم نمى شود بلكه آثار ديگر ايشان نيز همين وضعيت را دارد. قسمتهايى از كتاب ديگر او با عنوان (دين و مذهب در عصر صفوى) كه اخيراً بدون تغييرى با نام (دين ودولت در عصر صفوى) چاپ شده, برگرفته از كتاب (تشيع و تصوف) دكتر مصطفى كامل شيبى است. از قضا اين هر دو كتاب را يك ناشر يعنى اميركبير چاپ كرده است. در اينجا نيز اقتباس ميراحمدى از كتاب شيبى, زيركانه و در عين حال نزد اهل فن ناشيانه است. او عبارات را تغيير مى دهد, تلخيص مى كند و با تغيير مختصرى در ارجاعات مى كوشد تا سرقت علمى خود را پنهان سازد.
شيبى درباره محمد بن فلاح, بنيانگذار نهضت مشعشعيان مى نويسد: اين ماجرا در سال ٨٤٠ و اواخر زندگى ابن فهد بود. در آن هنگام آرزوى بزرگ محمد بن فلاح آن بود كه با آگاهى از علوم غريبه به نيرويى مادى دست يابد… مشهور است كه ابن فهد كتابى در علوم غريبه نوشته بود و مى ترسيد مبادا به دست كسى بيفتد كه از آن براى منافع شخصى سود جويد. محمد بن فلاح در ايام بيمارى استاد به آن كتاب دست يافت. (تشيع و تصوف, ص٢٨٧)
ميراحمدى مى نويسد: بيمارى استادِ وى ابن فهد, فرصت بيشترى به محمد فلاح داد. وى توانست بر كتابى از ابن فهد كه راجع به علوم غريبه بود دست يابد. ظاهراً آگاهى از علوم غريبه يكى آرزوهاى محمد فلاح بود (دين و مذهب, ص٨٧). مطالب صص٨٨و٨٩ نيز برگرفته و تلخيص شده ص٣٠٨ و٣٠٩ كتاب شيبى است.
درباره كار شوهر ايشان جناب دكتر ورهرام نيز كه با عنوان (جغرافياى تاريخى خراسان) چاپ شده همين اشكال صادق است. در اين باره به توضيحات آقاى ايرج افشار در مجله آينده, سال١٨, مهرـ اسفند صص٥٢٦ ـ ٥٢٧ مراجعه شود.
*